بلــــــــه توی دنیای ما رئیس ها این جوری ست که وقتی رئیسی می خواهد خودش را بازنشسته کند ؛ پسری ؛ دختری حالا آخرش دامادی ؛ برادر زاده ای ، جور می کند و یک چند وقتی همراهش می کند تا کار یاد بگیرد . بعدش در یک شب به یاد ماندنی ؛ مهمانی می گیرد و دست پسرش ( حالا و باقی ) را می گیرد و می گوید : این شیردل ! جانشین آینده من است .

بعدش مراسم معارفه و روبوسی و ... بعدش هم رئیس قدیم می رود خانه و روی تراس روی صندلی ننویی روسی اش می نشیند و پیپ می کشد و روزنامه می خواند . حالا خیلی با حال باشد ؛ می افتد به جان باغچه و با همسرش می روند ماه عسل سر پیری و با نوه هایش خوش می گذراند . رئیس جدید هم با قدرت به کارش ادامه می دهد و دور بعدی زندگی شروع می شود ...

 

____________________________________________________________

 

پدرم همیشه می گفت تو هیچیت به آدمیزاد نرفته ! همیشه کارت برعکسه ! الان دقیقا دارم می فهمم بنده خدا چی می گفت !

یک مدتی پدر جدید رو بردم شرکت ؛ امروز توی جلسه ی هیئت مدیره مطرح کردم و موافقت شد ! ایشون قرار شد جانشین من در شرکت باشند ! قرار شد هفته ی آینده یک مراسم معارفه بگیریم و رسما ایشون عنوان بگیرن !!

یعنی پدرم هر احتمالی رو در مورد شرکت می داده ؛ جز اینکه الان ؛ بعد از یازده سال تقریبا بعد از فوتش ؛ رئیس شرکت بشود ؛ شوهر ِ زنش !!!

پسر بی غیرت تر و بی عرضه تر از من ؛ خدایی از کجا می خواست داشته باشد ؟؟؟ نیشخند