چه قدر مسخره و دردناک پاییز تمام شد . نه حالا به قولی پاییز یک گلی به سر ما می زند که باقی فصلها عاجز بودند از این استعداد . نه .. منتها تمام شد دیگر ...

همین چند روز پیش که یعنی درست ترش 90 روز قبل ؛ شد اول مهر و شروع یک پاییز دیگر .

چند سال ؟ من حساب و کتابم این جور وقتها که بهم ریخته و درگیری فکری دارم خیلی ضعیف است . همین می گیرم از 56 تا 90 و می شود 34 تا پاییز ..

این هم پاییز 90 ... جوجه ها را هم شمردیم و ظاهرا کم و کسری نداشتیم . ماند برود پاییز 91 ... که آیا هستیم یا نیستیم تا جوجه ها را بشمریم باز .

حالا مسخره و دردناک بالایی اش علت داشت ! مسخره اش برای این بود که اولش خیلی گرم بود و بعدش یک دفعه سرمای سختی داشت تا آنجا که تهران سفید پوش شد . ( مثل این گوینده اخباری ها گفتم !) آخرش هم مثل هر سال یلدا انگار سطح سرمایش به همان درجه بود !

دردناکی اش اما .. خوب این یکی اش دو جنبه داشت . یک جنبه ی عمومی و یکی هم خصوصی . خصوصی اش که خوب ؛ عه ! خصوصی ست و نمی شود که گفت ! آن هم دراین مکان کاملا عمومی !

اما عمومی اش ؛ صحنه هایی است که مخصوص این ماه آخر پاییز جلوی چشمم بودند . صحنه هایی که هر سینه ای را به درد می آورند . دردناک بود . همین دور و بر خودتان را نگاه کنید بهتر ؛ می بینید دردش را ..

این یک موردش هر سال بدتر از پارسال بود !

همین ... یلدا هم با چند ثانیه سیاهی بیشتر آسمانش گذشت و زمستان رسید  ...

زمستان رسید ...

زمستان ... رسید .