پدرم اصلا آدم مومن و معتقدی نبود . برعکس مادرم . بیشتر روی متعهد بودن و انسان بودن ، پافشاری می کرد تا مومن بودن . به جای اینکه وادارم کند نماز بخوانم و روزه بگیرم ؛ تشویقم می کرد دروغ نگویم و ظالم نباشم . می گفت عوض اینکه بنشینی و قرآن عربی بخوانی ، به جایش گلستان و مثنوی معنوی و ترجمه ی نهج البلاغه بخوان . همیشه می گفت در عوض اینکه مسلمان خوبی باشی ؛ انسان بهتری باش . خلق خدا از تو راضی باشد و حقی گردنت نباشد ؛ خدا بزرگتر از این حرفهاست ..

کاری به درستی و غلطی حرفهایش ندارم . آدم معتقدی نبود ، اما ارادت خاصی داشت نسبت به امام حسین . هر سال شب اول محرم تا هفدهم محرم حول و حوش ساعت 8 شب می رفت حسینه ی یکی از دوستانش . من هم پسر و همیشه همراهش ...

هیچ وقت نشد درک کنم این عشق از کجا آمده . آن هم پدر من ! از هر کاری می زد که مبادا کم بگذارد در این چند شب . همه چیز می شد غیر مهم . سیاه می پوشید و ...

من اشک پدرم را هیچ وقت ندیدم ؛ مگر در ظهر عاشورا . وقتی سینه می زد و .... اذان ظهر صدایش می آمد .

هنوز هم گاهی این عشق پدرم را درک نمی کنم . می دانم اعتقادی به خیلی از قصه هایی که از عاشورا تعریف می کردند ندارد . تاریخی اش را قبول داشت ؛ نه این اراجیفی که بعضا تحویل مردم می دهند .

یک بار شاید دوازده سیزده ساله بودم . شب شام غریبان که دیدم سرش را تکه زده به گوشه ای و دوباره چشمانش پر از اشک شده ، ازش سوال کردم چرا این همه ناراحت و غمگین اتفاقی است که چند قرن ازش می گذرد ؟ فقط گفت " کیا ؛ غربت خیلی بده ؛ برای غریبی حسین غمگینم .. "

.....

قربان غریبی ات حسین ، که این طور دست و دل می لرزاند و اشک گوشه ی چشمانمان می آورد ..

 

کاش ، ای کاش که دنیای عطش می فهمید          

آب ، مهریه ی زهراست ، بیا تا برویم

 

نویسنده : کیا ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ 

 

__________________________________________________________________

چه زود یک سال گذشت .... امشب چه قدر دلم گرفته بود و چه قدر یک دفعه دلم خواست یک چیزی بشنوم که از توست ... گاهی خنده ام می گیرد از این حس ... 

بیخیال .. هر که بودی و هر چه شد . من نه بودم و نه می توانم بگویم چه شده . تنها همین که غریبی ات ؛ دل آدم را می لرزاند .. شاید سالها ؛ سالها بعد هم .. 

نه تنها برای غریبی توست که این طور دلگیرم ؛ برای حسی که همه درگیرش هستیم . همین حس غریبی و تنها بودن ... 

امشب که نشد ؛ از فردا شب ... 

نه آقا ؛ دروغ که نیست ... خودم هستی و خودت ؛ دلم یک دل سیر گریه می خواهد .. یک دل سیر ؛ سینه ام می خواهد بسوزد . می خواهم بی خجالت ؛ های های گریه کنم . که نه برای ظلمی که کشیدی و غریبی و لب تشنه ات ... برای تنهایی و دلتنگی و غریبی خودم ... 

دلم یک بغل مردانه می خواهد ...