پنجره ی اتاقم خانومه !!

دلش گرفته بود هوا که بارونی بود ! رفتم کنارش و بازش کردم تا دلش باز شه ..

 

.

.

نشسته ؛ داره اونم گریه می کنه !

ریملش پخش شده تو صورتش و دو تا آبراه باریک سیاه تا نزدیکی قالیچه ی اتاقم اومده ...

.

.

پالتو پیچیدم به خودم و زل زدم به رد اشکاش که روی سینه ی قالیچه ی اتاقم مونده ..

 

 اندازه ی قالیچه هم نیستم که رد اشکت بمونه روی سینه م ؟؟

 

شب شیشه ی بارون زده آینه ی رویاست

پشت پسِ هر پنجره تصویر تو پیداست

از تو همه ی خانه ی من شهر تماشاست

دنیای من اینجاست ؛ همین گوشه ی دنیاست

نقش تو را بر شیشه ها نقاش باران می کشد

بر جاده ها پای مرا تا شهر باران می کشد

باران ببار .. باران ببار .. مرا به یاد من بیار

ببر مرا .. از این دیار .. به دست یارم بسپار ..