.

.

نمی فهمم ... مگر پدر و مادر شدن آرزو نیست ؟؟ مگر 9 ماه منتظر به دنیا آمدنش با استرس نمی گذرد ؟؟ مگر پشت در اتاق زایمان ، ساعت ها قدم نمی زنن و یا این همه درد نمی کشن برای به دنیا آمدنش ؟؟ مگر وقتی تب می کرد ؛ نمی مردن ؟؟ مگر با خنده ی اولش ؛ لبخند نزدند ؟؟؟ مگر دستش را نگرفتند که اولین قدم هایش را بردارد ؟؟ مگر اولین کلمه هایی که یاد گرفت ؛ بابا و مامان نبود ؟؟

بابا و مامان ... حالا نمی شنوید صدایش که التماس می کند فقط کتکش نزنید ؟؟ چرا ؟؟ واقعا علتش چیست ؟؟ چون زور دارید باید عقده های روانی تان را سرش خالی کنید ؟؟ چون قدش کوتاه تر است ؟ چون همه ش 5 ساله ش هست ؟؟ چون بچه تان هست و متعلق به شماست ؟؟ برای همان کروموزم مسخره ای که بهش دادید که بشود این ؟؟

نمی فهمم .... چه طور می شد وقتی گریه می کرد و التماس می کرد که کتکش نزنید ؛ قلبتان نلرزد .. چه طور می توانستید ؛ شب را با آرامش بخواهید در حالی که او باید جای زخمهایش را فوت می کرد که نسوزد . چه طور می توانی بگویی انسانم در حالی که .... هیچ حیوانی با بچه اش این کار را نمی کند ...

متاسفم از اینکه انسانم ... حالم از خودم و امثال خودم بهم می خورد که پدر و مادر شدن آرزویمان است . اما خودمان هم نمی دانیم ؛ می توانیم مسئولیتش را قبول کنیم یا نه . متنفرم از خودم و همه ی کسانی که فکر می کنند ؛ بچه ، دارایی آن هاست .

متاسفم ؛ نه .... نه برای خودم و امثال خودم .. برای کودکی که ناخواسته به خاطر ارضای نیازهای مسخره ی ما ؛ محکوم به زندگی کردن است ...